تبلیغات
خنده برای همه - دو دوست
بخند تا دنیا بهت بخنده
تاریخ : دوشنبه 17 تیر 1392
نویسنده : بهروزی

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.

بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.

یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود؛

سخت آزرده شد

ولی بدون آنکه چیزی بگوید،روی شنهای بیابان نوشت

((امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.))

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.

تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛لغزید و در آب افتاد.

نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت

 و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت

؛یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

((امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد))


 دوستش با تعجب پرسید:((بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛

تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی

 ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ نصب میکنی؟))

 دیگری لبخند زد و گفت:((وقتی کسی مارا آزار میدهد؛

باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛

آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم

 تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.))












موضوعات مرتبط: خنده برای همه , جالب ,
برچسب‌ها: دو , دوست , داستان , جالب , خنده برای همه ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
ali شنبه 29 تیر 1392 02:14 ب.ظ
نه صبر جواب می دهد...

نه سکوت در انتظار صدا...

نه خواب جواب می دهد...

نه بیداری تا خود فردا...

گاهی...

بهتر است...

کوله بارت را زمین بگذاری...

و سبک بار تر...

سبک بال تر...

پرواز کنی...

می دانی...

"تو" برای دوش من...

زیادی سنگین بودی...

گذاشتمت سر راه...

تا دوش دیگری را زخمی کنی...

سهم من،

پرواز است...

من نمی توانم...

یعنی نمی توانستم...

بیش از این...

زمین گیر احساس تو باشم...

تویی که،از جسمی بی جان هم...

برای من کمتر جان داشتی...

اگر قرار بود...

من دل حراج کنم،

تو هیچ خرج نکنی...

همان بهتر که این سودا تمام شود...

می دانی...

درست است ، وقتی حکم،"دل" باشد...

با هیچ نمی توان بریدش...

پس باختم...

اما...

باختن سهم من نیست...

منی که از،

تمام پروانه های جهان "دل" بردم...

برو و خیالت راحت...

که پشت سر تو،

حتی اشک هم نمی ریزم...

کاسه ی آب که جای خود دارد...

دیگر نمی خواهم برگردی...

ما را به خیر و تو را به سلامت...


خدانگهدارت...
الناز یکشنبه 23 تیر 1392 01:22 ب.ظ
خیلی جالب بود. لذت بردم.
پنجشنبه 20 تیر 1392 03:33 ب.ظ
بازدید وبلاگ خود را به رایگان افزایش دهید

http://www.iramit.net/irabest
مهسا پنجشنبه 20 تیر 1392 12:47 ق.ظ
سلام عالی بود با اجازت گذاشتم تو وبم
بهروزی پاسخ داد:
اشکالی نداره

فقط منبع رو لینک کنید
مهسا پنجشنبه 20 تیر 1392 12:36 ق.ظ
سلام دوست عزیز با افتخار لینك شدین اگه دوس داشتی بلینكم
بهروزی پاسخ داد:
شما هم لینک شدید
مرکا دوشنبه 17 تیر 1392 07:35 ب.ظ
لینگی گلم
بهروزی پاسخ داد:
ممنون

لطفا وبلاگ خود رو بزنید تا من لینکتان کنم
مرکا دوشنبه 17 تیر 1392 07:33 ب.ظ
لینگی گلم
بهروزی پاسخ داد:
ممنون

لطفا وبلاگ خود رو بزنید تا من لینکتان کنم
زهرا دوشنبه 17 تیر 1392 06:35 ب.ظ
بله لینکت کردم
بهروزی پاسخ داد:
بنده هم لیکنتان کردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
آخرین مطالب